

در حالی که دنیا هنوز با پیروزیه "اوباما" مشغوله. در حالی که همه چشم انتظار شروع تغییرات هستن. من به برگهای زرد درختها نگاه میکنم و منتظرفرصتی که چند قطره آفتاب روشون بچکه و این منظره پاییزی رو کامل کنه. وقتی این اتفاق رخ بده و دوربینممم باهام باشه. اون موقعست که منم ارضاء میشم.
گل گفتی رفیق. هر کاری دوست داری بکن، هر جایی دوست داری برو، به هر رویایی که دوست داری فکر کن.
این روزها اینجا تو هر محله و خیابون و کوچه و بن بست و سوراخ، انواع مختلف فستیوالهای تابستونی به راهه. برای دیدنش نیازی به برنامه ریزی هم نداری. کافیه از در خونه بزنی بیرون، هر جا بری به یه مدلش برخورد میکنی. هفته گذشته کلی تصمیم داشتم به یکی از اینها سر بزنم ولی انگار منو تو راه دزدین یا چی شد؟، نفهمیدم ولی از یه جای دیگه سر در آوردم. چه فرقی میکنه مگه؟ هوا که خوبه، دوربینت هم که دستته. عکستو بگیر.
آره یه چیزایی گرفتم. اینها مربوط به یه شوی لباس بود. ظاهرا از مدلها بیشتر تصویر گرفتم تا از لباسها. کسی میدونه چرا؟






چند روزی هست که تحرکم رو بیشتر کردم. خودم اسمش رو نمیذارم ورزش، ولی این تحرکات رو در حالی که یه لباس ورزش تنمه انجام میدم. مغزم به اکسیزن بیشتری احتیاج داره. امروز هم تکرارش کردم ولی با کمی تغییر. یاد این افتادم که مدتی هست که دوربین جدیدم رو گرفتم ولی هنوز فرصت اینکه کمی باهاش ور برم نداشتم. بهترین بهانه بود که این فرصت رو بسازم و ساختم. لباسم رو پوشیدم، دوربینم رو برداشتم و دوچرخمو سوار شدم. پا زدم وپازدم. مدتی گذشت و حس کردم پا زدن کافیه، حالا وقت کمی راه رفتن بود. دوچرخه رو جایی گذاشتم. با دوربین راه افتادم و رفتم. کلیک .... کلیک ..... کلیک. وباز هم رفتم و باز کلیک ..... کلیک ..... کلیک. آفتاب داشت زورهای آخرش رو میزد و هنوز صدای کلیک این اسباب بازیه من میومد.
برای امروز کافیه هنوز کلی راه هست که باید پا بزنم وبرگردم. سوار شدم وبرگشتم.

تا همین دو روز پیش، هیچ خبری نبود. نه سر و صدایی بود و نه بویی. ولی امروز که به عادت همیشه از اینجا رد شدم، این بو وادارم کرد که سرم رو بلند کنم و تازه متوجه این انفجار بی صدا ولی بو دار شدم. درسته که پدیده های بی صدا ولی بودار معمولا یاد آور بوی خوش آیندی نیستند. ولی این یکی فرق میکنه. خیلی فرق میکنه. این بو، بوی تازگیه، بوی آغازی نو. انفجار بهار.
